صبح های جمعه آب و آب پاشی بود درب منازل. می گفتند: شاید امام عصر بیاید از کوچه ی ما گذری کند٬ شاید نگاهش به این خانه بیفتد٬ شاید درب خانه ما را بزند.

گذشت آن زمان ها و اما جمعه ها تا لنگ ظهر خوابیم و ...

گفتند امام عصر در بین ما زندگی می کند با ما هم کلام می شود با مردم کوچه و بازار معاشرت می کند و کسی او را نمی شناسد. از همین رو بود که قدیمی ها می گفتند به هر کس می رسی سلام کن شاید امام عصر(عج) باشد.

شاید به خاطر همین است که دل آسمان شهرمان گرفت و این گونه چون سیل اشک می بارد.

فداک روحی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 1:16  توسط حمید احمدی  | 
چند روزی است دلم گرفته است و از قفس دنیای کوجک سیم و زر خسته شده است.

تو را نمی دانم اما من برای یک گریه حسابی برای ابا عبد الله الحسین و فرزندان و اصحابش دلم لک زده است.

بوی کرب و بلا می آید

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 12:22  توسط حمید احمدی  | 

به پاس پیر دلاور جبهه‌های جهاد ، ابرمرد عاشورایی ، حاج ذبیح الله بخشی که آسمانی شد

ما شاء الله حزب الله

 حاجي بخشي يک لشگر بود
9 ساله بود که یک افسر انگلیسی در اهواز دوستش را کشت و او به روحانی محل گفت: من او را می کشم!
می دید آمریکایی ها با دینامیت از رودخانه ماهی می گیرند. اعتمادشان را جلب کرد و مقدار دینامیت از آنها گرفت و افسر انگلیسی را به درک فرستاد.
در ماجرای کودتای آمریکایی 28 مرداد سال 1332، به طرفداران آیت الله کاشانی و گروه نواب صفوی پیوست و از همانجا مبارزه با رژیم طاغوت را آغاز کرد. یک بار که مامورین ساواک در تعقیبش بودند پول های جیبش را در خیابان ریخت. مردم برای جمع کردن هجوم آوردند و راه ماموران سد شد!
اما همه اینها مقدمه ای برای ماجرایی بزرگ تر بود. ماجرایی که هشت سال به طول انجامید. حالاحاج ذبیح الله بخشب معروف به حاجی بخشی 75 سال سن دارد و در بیمارستان بستری است. بعضی روزها حتی 100 نفر به ملاقاتش می روند. رفقایش خوب او را می شناسند.نسل سومی ها هم او را بسیار دیده اند. چهره حاجی بخشی در راهپیمایی و تجمعات انقلابی از سوژه های ثابت بزرگ ترین ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:51  توسط حمید احمدی  | 

این طالب بدم المقتول بکربلا

این طالب بدم المقتول بکربلا

نمی دونم از کجا بگم اما امروز یه پیامکی برام اومد که اینطور نوشته بود: (امام صادق می فرمایند: هنگامی که گرفتاری بنی اسرائیل طولانی شد، ۴۰ روز به گریه و ضجه پرداختند، خداوند حضرت موسی و هارون را ۱۷۰ سال زودتر از زمانی که مقدر بود برای نجات آنها فرستاد، اگر شما نیز چنین کنیدخداوند فرج ما را برای شما می رساند ، و گرنه زمان غیبت طول خواهد کشید.)

تفسیر عیاشی، ج۲، ص۱۶۳

این را گفتم تا اگه خواستی از امروز تا اربعین امام حسین (علیه السلام) هر روز به یاد امام زمان (عج) برای فرجش دعا کنی. چرا که به قول آیت الله ناصری (عرضه، متوقف بر تقاضاست. از خدا بخواهید تا به شما عنایت کند).

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:5  توسط حمید احمدی  | 

کلیک کن

و مگر می شود بدون مولا . . .

و مگر می شود بدون مولا . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 1:45  توسط حمید احمدی  | 

حسین؛ آرام جانم

یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.
اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.
خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».

خاطرات تفحص اکبر شعبانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 1:39  توسط حمید احمدی  | 

اللهم رزقنا زیارة الحسین (علیه السلام)

قبل از اذان صبح بود. با حالت عجیبی از خواب پرید. گفت: «حاجی! خواب دیدم؛ قاصد امام حسین (ع) بود. بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند: «به زودی به دیدارت خواهم آمد» یه نامه از آقا به من داد که توش نوشته بود: «چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟»

خمینجور که داشت حرف می زد گریه می کرد. صورتش شده بود خیس اشک. دیگه تو حال خودش نبود.

چند شب بعد شهید شد. امام حسین به عهدش وفا کرد . . . .

راوی: حاج علی سیفی همرزم شهید محمد باقر مؤمنی راد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 23:29  توسط حمید احمدی  | 

ای بی دست کربلا دستم بگیر

یه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند: « با یه دست که نمی تونی بجنگی، برو عقب » می گفت: « مگه حضرت عباس (ع) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: (و الله ان قطعتمو یمینی، انی احامی ابدا عن دینی)»

عملیات والفجر 4 مسئول محور بود. حمید باکری بهش ماموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل (ع) رو از محاصره دشمن نجات بده. با عده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه ی ماموریت.

.... لحظه های آخر که قمقمه را آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: « مگه مولایمان حسین (ع) در لحظه شهادت آب نوشید که من بنوشم »

شهید که شد هم تشنه لب بود ، هم بی دست . . . .

منبع: کتاب حماسه دو لاله، زندگینامه و خاطرات شهید شاپور برزگر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:32  توسط حمید احمدی  | 

بانوی صبر (علیه السلام)

طلائیه بودیم. بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد.همراهش یه دفتر قطور اما کوچک بود، مثل دفتری که بیشتر مداح ها دارند. برگهای دفتر رو گل گرفته بود. پاکش کردم. باز کردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش را که نگاه کردم بالاش نوشته بود: «عمه بیا گمشده پیدا شده»

راوی: محمد احمدیان

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:14  توسط حمید احمدی  | 

جانم فدای حسین (ع)

مهاباد بودیم. کومله توی شهر جو وحشت آوری ایجاد کرده بود. چهار تا از بچه های پاسدار رو اسیر گرفته بودند. هیچ خبری ازشون نبود. یه روز خبر اومد که بچه ها را شهید کردند و جنازهاشون رو هم انداختند یه گوشه شهر.رفتیم جنازه ها رو آوردیم مقر. اول شکنجشون کرده بودند، بعد هم با طناب بسته بودنشون به پشت ماشین و کشیده بودند روی زمین سنگلاخی. طوری که گوشت بدنشون از استخوان جدا شده بود. صحنه دردناکی بود. بچه ها داشتند گریه می کردند، احمد هم نشسته بود بالای سر جنازه ها. چفیه انداخته بود سرش و گریه می کرد. چفیه را از روی سرش برداشت. دستش را بالا آورد شروع کرد با امام حسین (ع) درد و دل کردن: « - اسلام علیک یا اباعبدالله – آقاجون شهدای ما رو با شهدای کربلات همنشین کن. همه ما فدای یک تار موی علی اکبرت آقاجون

در این زمانه که هر کشته اکبری دگر است

هزار کشته به یک موی اکبرت نرسد

آقا اومد تا اکبرش را بدرقه کنه هی نگاه به قد و بالای جوانش کرد ... آقا این بچه ها تو رو میخوان آقا » مجلس با شکوهی شد. شبیه یازدهم محرم در کربلا....

راوی: حاج آقا حیدری همرزم شهید احمد حسینی فر

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:18  توسط حمید احمدی  |